تبليغاتX
One second is enough to fall in LOVE
 

آخرین جرعه

همه میپرسند:

«چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش ابر ؟

چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلند؟

که تو را میبرد اینگونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام ،که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن مینگری؟»

نه به ابر،

 نه به آب،

 نه به برگ،

 نه به این آبی آرام بلند،

 نه به این آتش سوزنده که لغریده به جام،

 نه به این خلوت خاموش کبوترها،

 من به این جمله نمی اندیشم!!

من مناجات درختان را هنگام سحر!

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را میشنوم ،میبینم!

من به این جمله می اندیشم:

«به تو می اندیشم!»

ای سراپا همه خوبی

به تو می اندیشم...

هر وقت،

هر جا،

من به هر حال که باشم

به تو می اندیشم!

تو بدان این ر!

تنها تو بدان...

تو بیا!

تو بمان با من

تنها تو بمان!

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند...

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز ،

تو بگیر، تو ببند، تو بخواه،

پاسخ چلچله ها را تو بگو،

قصه ابر هوا را تو بخوان...

تو بمان با من... تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش،

من... همین یک نفس از جرعه جانم باقیست...

«آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش....» 


 

نوشته شده توسط هادی... در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 12:12 موضوع | لينک ثابت


؟؟؟؟؟؟

می روم جامه به تن سرخ و سفیداب کنم

همه خود را به تماشای تو احیاء کنم

می روم تا که بگیرم قدحی شرم که حجب

را به یک باره نریزم همه امحاء کنم


 

نوشته شده توسط هادی... در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 ساعت 14:33 موضوع | لينک ثابت


...؟

فقط پنجره تعداد کنار رفتن پرده را می داند ...

با اینکه میدانم نمی آیی ...

( نمی دانم از کیه / فقط !)


 

نوشته شده توسط هادی... در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 22:38 موضوع | لينک ثابت


انتقام پشت نقاب

کنار خیسی چتر بنفش پای شومینه

به سان مرد در تابوتِ مرگ افتاده ام اینجا

و از نای و صدای غرش ابرت ، چنین خسته

به دنبال پناهی ، تکیه ای ، پشتی و آهی مانده ام  اینجا

 

تو بی آنکه نگاهی توأمان با رحم و همراهی

و حرفی با طربناکی

و یا اصلا سکوتی با هزاران طعنه و زردی

شرر بودی و من از ترس لکنت ، بی هوا افتاده ام اینجا

 

تو با شمشیر و گرز و پرسش و انکار

و با بغضی که در ذاتت

و یا بهتر ، همان اشک فریبنده

زدی ضجه

به هوی و های خود افشا نمودی راز را ، من هم

میان فرصتی مابین خودخواهی و خود سوزی

ببین

با آن همه کودکی خوب و خداگونه

مثال کشتی بی ناخدا افتاده ام اینجا

 

به یاد آور قسم هایی که می خوردی

به یاد آور دغل هایی که می بردی

چه می گفتم؟

چه می کردم؟

که تو امروز تماماً غرق در احساس و خودبینی

شدی یک کوه آتش

ببین من را ، چه بی خود مانده ام اینجا

 

ولی من

پسر هستم

"بجای بغض و اشک و ضجه و انکار در ذاتم

شبیه تو نخواهم شد که با آهی فریبنده

و

نگاهی مملو از زشتی

شرر سازم ، شرر سوزم

بریزم بر زمین رازم"

                         کنار گرمی شومینه یا چتر بنفش کلبه ام

                         نگاهم کن ، که حاتم زاده ام اینجا


 

نوشته شده توسط هادی... در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 22:26 موضوع | لينک ثابت


قهوه تلخ

فنجان قهوه ام باز شکست

رنگ خسته رخ زیبایم  پرید

دوباره کلاغ مزاحم خانه

مزاحم خانه شد

 

 

مگر قارقار ترس دارد؟

که مو به کف دستانم سیخ می شود تا

فنجان قهوه ام باز شکست .

 

 

هنوز فال گرفتن را یاد نگرفته ام

 شاید ... اندکی صبر دیر شود تا

نوبت فال کناریم ،

 

 

چشمان کناریم شورند

شوری یعنی مروارید ؟

مروارید ته دریای جلبک گیر کرده به ساعت خوابیده ،

شاید بر عکس .

 

 

راستی ، شاید باز خیسی ؟ !!!

 جایش زرد شد کناریم ،

ساعتها خوابیده یا خوابانده ؟

که پای او هم خورد تا

فنجان قهوه ام باز شکست .

 

 

جایش ترسیده که زرد یا متمایل به زرد ؟

 

 

 

شکسته ها  تکراری شدند تا

خودم در فالم باز

 اینچنین :

                                               

 

                                               ""  همیشه صورتم را خیس می کنی !

                                                    ببینم کسی بوسه یادت نداده ؟ ""

 

تعبیر ؟


 

نوشته شده توسط هادی... در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ساعت 16:21 موضوع | لينک ثابت