تبليغاتX
One second is enough to fall in LOVE

One second is enough to fall in LOVE

به نام او که آراستن و پیراستن روزگار در دست اوست

درنگ نامه / تحلیلی انتقادی

با سلام

وبلاگ تحلیلی انتقادی درنگ نامه راه اندازی شد .

این وبلاگ به تحلیل و نقد مسائل روز ورزش می پردازد .

از همه دوستان عزیز که دستی بر قلم دارند تقاضا میشود همکاری نمایند .

www.derangname.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 13:40  توسط هادی...  | 

سلما!!!

روز مبادا

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها...


مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد !



وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها...



هر روز بی تو
روز مبادا است !
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 14:1  توسط هادی...  | 

همین !!!

گاهی که می شویم شدن یا نشدن ؟ مسئله این نیست! من باید از می رودم٬چیزی بیاورم. هنوز هفت روز دیگر این آزادی ممنوع است! و این که از سرخی دیگر پروانه ی سیاه نیست. هفت روز که کار از انحراف مسیر بیخ پیدا می کند٬باید! می گذاری اینها را بگذارم٬ برای بعد؟ من از این فعل بدم می آید٬ ریختن یا شدن! اما نمیدانم چرا شاعر گفته است٬ افتادگی آموز اگر طالب فیضی؟! پس کاری نداشته باش که چیزی بلند است! مثل همین زمین٬ همین! ناصر فیض
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 16:14  توسط هادی...  | 

آخرین جرعه

همه میپرسند:

«چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش ابر ؟

چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلند؟

که تو را میبرد اینگونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام ،که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن مینگری؟»

نه به ابر،

 نه به آب،

 نه به برگ،

 نه به این آبی آرام بلند،

 نه به این آتش سوزنده که لغریده به جام،

 نه به این خلوت خاموش کبوترها،

 من به این جمله نمی اندیشم!!

من مناجات درختان را هنگام سحر!

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را میشنوم ،میبینم!

من به این جمله می اندیشم:

«به تو می اندیشم!»

ای سراپا همه خوبی

به تو می اندیشم...

هر وقت،

هر جا،

من به هر حال که باشم

به تو می اندیشم!

تو بدان این ر!

تنها تو بدان...

تو بیا!

تو بمان با من

تنها تو بمان!

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند...

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز ،

تو بگیر، تو ببند، تو بخواه،

پاسخ چلچله ها را تو بگو،

قصه ابر هوا را تو بخوان...

تو بمان با من... تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش،

من... همین یک نفس از جرعه جانم باقیست...

«آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش....» 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 12:12  توسط هادی...  | 

؟؟؟؟؟؟

می روم جامه به تن سرخ و سفیداب کنم

همه خود را به تماشای تو احیاء کنم

می روم تا که بگیرم قدحی شرم که حجب

را به یک باره نریزم همه امحاء کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 14:33  توسط هادی...  |