تبليغاتX
One second is enough to fall in LOVE
 

...؟

فقط پنجره تعداد کنار رفتن پرده را می داند ...

با اینکه میدانم نمی آیی ...

( نمی دانم از کیه / فقط !)


 

نوشته شده توسط هادی... در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 22:38 موضوع | لينک ثابت


انتقام پشت نقاب

کنار خیسی چتر بنفش پای شومینه

به سان مرد در تابوتِ مرگ افتاده ام اینجا

و از نای و صدای غرش ابرت ، چنین خسته

به دنبال پناهی ، تکیه ای ، پشتی و آهی مانده ام  اینجا

 

تو بی آنکه نگاهی توأمان با رحم و همراهی

و حرفی با طربناکی

و یا اصلا سکوتی با هزاران طعنه و زردی

شرر بودی و من از ترس لکنت ، بی هوا افتاده ام اینجا

 

تو با شمشیر و گرز و پرسش و انکار

و با بغضی که در ذاتت

و یا بهتر ، همان اشک فریبنده

زدی ضجه

به هوی و های خود افشا نمودی راز را ، من هم

میان فرصتی مابین خودخواهی و خود سوزی

ببین

با آن همه کودکی خوب و خداگونه

مثال کشتی بی ناخدا افتاده ام اینجا

 

به یاد آور قسم هایی که می خوردی

به یاد آور دغل هایی که می بردی

چه می گفتم؟

چه می کردم؟

که تو امروز تماماً غرق در احساس و خودبینی

شدی یک کوه آتش

ببین من را ، چه بی خود مانده ام اینجا

 

ولی من

پسر هستم

"بجای بغض و اشک و ضجه و انکار در ذاتم

شبیه تو نخواهم شد که با آهی فریبنده

و

نگاهی مملو از زشتی

شرر سازم ، شرر سوزم

بریزم بر زمین رازم"

                         کنار گرمی شومینه یا چتر بنفش کلبه ام

                         نگاهم کن ، که حاتم زاده ام اینجا


 

نوشته شده توسط هادی... در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 22:26 موضوع | لينک ثابت


قهوه تلخ

فنجان قهوه ام باز شکست

رنگ خسته رخ زیبایم  پرید

دوباره کلاغ مزاحم خانه

مزاحم خانه شد

 

 

مگر قارقار ترس دارد؟

که مو به کف دستانم سیخ می شود تا

فنجان قهوه ام باز شکست .

 

 

هنوز فال گرفتن را یاد نگرفته ام

 شاید ... اندکی صبر دیر شود تا

نوبت فال کناریم ،

 

 

چشمان کناریم شورند

شوری یعنی مروارید ؟

مروارید ته دریای جلبک گیر کرده به ساعت خوابیده ،

شاید بر عکس .

 

 

راستی ، شاید باز خیسی ؟ !!!

 جایش زرد شد کناریم ،

ساعتها خوابیده یا خوابانده ؟

که پای او هم خورد تا

فنجان قهوه ام باز شکست .

 

 

جایش ترسیده که زرد یا متمایل به زرد ؟

 

 

 

شکسته ها  تکراری شدند تا

خودم در فالم باز

 اینچنین :

                                               

 

                                               ""  همیشه صورتم را خیس می کنی !

                                                    ببینم کسی بوسه یادت نداده ؟ ""

 

تعبیر ؟


 

نوشته شده توسط هادی... در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ساعت 16:21 موضوع | لينک ثابت


مهدی اخوان ثالث

 نه زورقی و نه سیلی ، نه سایه ی ابری
 تهی ست اینه مرداب انزوای مرا
خوش آنکه سر رسدم روز و سردمهر سپهر
شبی دو گرم به شیون کند سرای مرا


 

نوشته شده توسط هادی... در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ساعت 9:56 موضوع | لينک ثابت


مهدی اخوان ثالث

منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را
اینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانم
لیک
ای ندانم چون و چند ! ای دور
تو بسا کاراسته باشی به ایینی که دلخواه ست
دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک
کاش این را نیز می دانستم ، ای نشناخته منزل
که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه
یا کدام است آن که بیراه ست
 ای برایم ، نه برایم ساخته منزل
نیز می دانستم این را ، کاش
 که به سوی تو چها می بایدم آورد
 دانم ای دور عزیز !‌ این نیک می دانی
 من پیاده ی ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاه ست
 کاش می دانستم این را نیز
که برای من تو در آنجا چها داری
 گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار
می توانم دید
از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام
تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید ؟
 شب که می اید چراغی هست ؟
 من نمی گویم بهاران ، شاخه ای گل در یکی گلدان
 یا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریز
 ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست ؟



 

نوشته شده توسط هادی... در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 ساعت 16:18 موضوع | لينک ثابت