دیروز هل شدم و به تته پته افتادم و گفتم :

ممممن باید ببببببببا اقتدار تتتشبیه کنم او را .

وای !!! خداوند چه امتحان سختی ازمن گرفت .

 از نوک قله دور دست تر است ، از اعماق دریا سیاه تر 

 از من دروغ گو ترو از پشت عینک دودی مجازی که به او مینگرم تجلی مصراع بی آلایش (( استاد سید حسن حسینی )) است :

هر چند که از آینه بی رنگ تر است ...

...............................................

 

کلیشه قلبم را آنچنان به هم ریخت که از گپ گپ کردن هم افتاد .

زهر و تریاق چشمانم از اثر افتاد

و

جز بارش اشک چیزی آرامشان نکرد .

باز هم این دو راهی

و

کلک کاذب که از رقص روی کاغذ های نیمه سوخته

که وسیله گرم کردن دستهای گنده لاتهای محله مان که تا بوق سگ

ماموریت حساس چرخش زنجیر کلیدها به دور انگشت را برعهده دارند، 

 خسته نمی شود .

دوباره عزمم را جزم کردم که این قلم را بشکنم

ولی

 نگاه معصومانه اش نگذاشت.  

         ......................................  

 

تا حالا تشبیه کردن را این قدر سخت ندیده بودم  ،

 انگار ادات تشبیه هم دست به دست هم داده اند تا مرا از ذکر حادثه ای که مرا به این حال زار انداخته منع کنند .

نه ، هنوز یک طرفدار دارم ،

ببین چقدر با من مهربانانه رفتار می کند ،

ببین چه زود صدایم را خفه میکند، چه زود بار و بنه ام را که یک دست کت و شلوار وصله دار است زیر بغلم میدهد

و

فرمان Go out  را صادر میکند .

با همه اینها از تمام وجود میپرستمش ،

 از ته دل میگویمش تنهایم نگذار .

انگار خدا هم باور کرده که سایه ی روی دیوار خشتی خانه( توهم ) بوده

و

این سبب شده تا ازمن درخواست تشبیه او را کند .

..............................................

 

تا دیروز که به من راستگو ، فرمان از جلو نظام داد.

برگه امتحانیم را به دست چپم گرفتم ( نه به خاطر بدکاریم ، چون دست راستم از بس دیوار خشتی را لمس کرده جراحت برداشته )

و

ازآسمان شماره... بیرون پریدم. 

.............................................

 

به که سوگند یاد کنم

که

سایه روی دیوار برای من آمده بود ....

خدای را جبرت را میپذیرم و از تته پته کردن رها میشوم واین بانگ را سر میدهم :

بس که بپسندید باید ناپسند ...


 

نوشته شده توسط هادی... در شنبه بیست و سوم دی 1385 ساعت 19:46 موضوع | لينک ثابت