کنار خیسی چتر بنفش پای شومینه

به سان مرد در تابوتِ مرگ افتاده ام اینجا

و از نای و صدای غرش ابرت ، چنین خسته

به دنبال پناهی ، تکیه ای ، پشتی و آهی مانده ام  اینجا

 

تو بی آنکه نگاهی توأمان با رحم و همراهی

و حرفی با طربناکی

و یا اصلا سکوتی با هزاران طعنه و زردی

شرر بودی و من از ترس لکنت ، بی هوا افتاده ام اینجا

 

تو با شمشیر و گرز و پرسش و انکار

و با بغضی که در ذاتت

و یا بهتر ، همان اشک فریبنده

زدی ضجه

به هوی و های خود افشا نمودی راز را ، من هم

میان فرصتی مابین خودخواهی و خود سوزی

ببین

با آن همه کودکی خوب و خداگونه

مثال کشتی بی ناخدا افتاده ام اینجا

 

به یاد آور قسم هایی که می خوردی

به یاد آور دغل هایی که می بردی

چه می گفتم؟

چه می کردم؟

که تو امروز تماماً غرق در احساس و خودبینی

شدی یک کوه آتش

ببین من را ، چه بی خود مانده ام اینجا

 

ولی من

پسر هستم

"بجای بغض و اشک و ضجه و انکار در ذاتم

شبیه تو نخواهم شد که با آهی فریبنده

و

نگاهی مملو از زشتی

شرر سازم ، شرر سوزم

بریزم بر زمین رازم"

                         کنار گرمی شومینه یا چتر بنفش کلبه ام

                         نگاهم کن ، که حاتم زاده ام اینجا


 

نوشته شده توسط هادی... در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 22:26 موضوع | لينک ثابت