به خانه می رفت با کیف و با کلاهی که بر هوا بود چیزی دزدیدی ؟ مادرش پرسید دعوا کردی باز؟ پدرش گفت و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد به دنبال آن چیز که در دل پنهان کرده بود تنها مادربزرگش دید گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش و خندیده بود ...حسین پناهی...


 

نوشته شده توسط هادی... در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ساعت 21:17 موضوع | لينک ثابت